close
تبلیغات در اینترنت
حاجی طاهره

حاجی طاهره
حاجی طاهره
قالب وبلاگ
درباره ي سايت


من جز هیچکدوم از دسته هایی که تو فکر میکنی نیستم. هیچکدوم از دسته هایی هم که فکر میکنی با من نیستن. ازون دسته ادماییم که پیش خودت فکر می کنی نیستم. ازون چیزاییم که فکر می کنی نه می خورم نه می کشم. ازون پسراییم که که هرکاری می کنن نیستم،چون مثل تو نیستم ! با اون دخترایی هم که فکر می کنی نیستم،چون با کسی نیستم! چون اصلا اونجوریا نیستم ! پس از من حرف نزن...
نويسندگان
عقیل ابراهیمی ارسالی: 22
عباس قنبرپور ارسالی: 3
مصیب ابراهیمی ارسالی: 0
امکانات جانبی

كد عكس تصادفی

آرشيو
پیغام مدیر سایت
سلام دوست من به سایت حاجی طاهره خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات

دانلود فایل , شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید








برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید



ببخشید که نمیتونم زود به زود وبلاگو اپ کنم اخه من تو منطقه خیلی محروم زندگی میکنم دسترسی به اینترنت خیلی سخته چون نداریم ینی نداریم که نه یه پست بانک داریم یه خط جی اس ام رو اینترنتش فعال کردن ولی سرعت که نداره ماشااله از نور سرعتش بیشتره کار خودشونو به زور راه میندازه چه حوصله ای میخواد کار کردن با اون خو ای کوچکترین مشکل از مشکلات ده ما هست میدونم دلتون سوخت حالا یه چی بگم بیشتر دلتون بسوزه ؟ من الان که دارم مینویسم سه ماه خدمتم چرا روزای ای روزا نمیگزره شما میدونید فعلا راستی از نظراتتون خوشال میشم

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : حاجی طاهره ,

تاریخ : شنبه 07 ارديبهشت 1392 نویسنده : عقیل ابراهیمی l بازدید : 63

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : حاجی طاهره , داستان ,

تاریخ : یکشنبه 9 مرداد 1390 نویسنده : عقیل ابراهیمی l بازدید : 259

مطالب گذشته
» معرفی روستای حاجی طاهره و تاریخچه روستای حاجی طاهره »» دوشنبه 09 خرداد 1390
» توسل »» دوشنبه 11 شهریور 1392
» درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه »» چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392
» سلام »» شنبه 07 اردیبهشت 1392
» سخن بزرگان »» شنبه 20 آبان 1391
» رسم »» جمعه 19 آبان 1391
» بسیار زیبا از مرحوم حسین پناهی »» جمعه 19 آبان 1391
» دانــستـــنی هـای جـــــالـــــــب »» جمعه 19 آبان 1391
» ولایت فقیه »» جمعه 19 آبان 1391
آمار کاربران

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
برای اطلاع از آپیدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شوید تا جدیدترین مطالب به ایمیل شما ارسال شود

پيوند هاي روانه
لینک دوستان

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به حاجی طاهره مي باشد.

جدید ترین موزیک های روز



طراح و مترجم قالب

طراح قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

حاجی طاهره